تبليغاتX
مادام آیدا

مادام آیدا
خاطرات

salam aida khanom man ye sarbazam   dost daram haminjori vabloge mardomo hack konam

chon sanandaj mishini  pasworde woblogetoo awaz nakardam

 

felan baejazeh .bye

 

 

mokhtar_2006sh@yahoo.com  mitoniddam konii valii chon sarbazam dir roo khat miyam  

 

 

 

 

ایدا:خاک بر سرت دستت بشکنه الهی امیدوارم زندگیتم مثل دلت سیاه شه .لجن روانی کاری نداره ساحتن وبلاگ جدید

تقدیم به بیمار روحی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 ساعت 22:20 توسط ایدا |

                                           

 

سال نو مبارک.

با ارزوي 12 ماه شادي 52 هفته خنده 365 روز سلامتي 8760ساعت عشق 525600دقيقه برکت 315300ثانيه دوستي سال .مثل ماهي زنده مثل سبزه زيبا مثل سمنو شيرين مثل سمبل خوشبو مثل سيب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشيد

بهار بهترين بهانه براي اغاز واغاز بهترين بهانه براي زيستن
آغاز بهار بر شما مبارک.

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و بهارت جاودانه باد

                        

ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 11:26 توسط ایدا |

اگه کمی و فقط کمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمون را کمی بهتر کنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی میخواهد و نه پول زیادی.

احمقها از گذشته حرف میزنند دیوانه ها از آینده  و عاقل ها از حال

اگر زندگی انسانها هیچگونه جنبه انسانی نداشته باشد فردا روز دیگری نیست.

   


ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387 ساعت 18:5 توسط ایدا |

 

سلام به دوستای گلم

فرشته جون و داداش مصطفی و داداش مقداد گل و ......

تلفن خونه قطع شده و من تا مدتی شاید نتونم آپ کنم اما به یادتون هستم و دلم برای این خونه مجازین تنگ میشه. دوستون دارم.

 

        به زودی بر میگردم.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 17:32 توسط ایدا |

 

خنداندن کسب و کار من است. 

با خواندن نامه وا رفته بود . روی چهار پایه نشسته و زمین را خیره می نگریست . احساس خفگی می کرد . کاش زمان به عقب باز می گشت . ای کاش می توانست به چند لحظه ی قبل باز گردد و نامه ای را که پسرک دربان برایش آورده بود پاره کند . آخر چرا حالا ؟ چرا حالا باید این خبر به دست او می رسید ، آن هم درست قبل از شروع نمایش .

صدای همهمه ی مردم را می شنید . مردمی که آمده بودند تا امشب اجرای او را بر روی صحنه به نظاره بنشینند . درست همانجا بودند . پشت پرده ی سن ، منتظر و آماده . کافی بود پرده کنار رود تا بتواند صورت تک تکشان را ببیند .

                                                             * * * *

مردم هر شب در صف های طولانی می ایستادند تا بلیط تهیه کنند . بلیط نمایش او ، مشهورترین کمدین شهر .

حدود یک سال پیش به این شهر وارد شده بود . در شهر خودش کسی بابت تماشای نمایش پولی پرداخت نمی کرد و او غیر از این کار ، کار دیگری نمی دانست . پس به ناچار برای تـأمین خرج زندگی همسر و دختر کوچکش ، آنجا را ترک کرده و به این شهر آمده بود .

کم کم آوازه ی او واجراهای خنده دارش در شهر پیچیده و آرام آرام برای شهر و مردمش به نمادی از خنده تبدیل گشته بود . مردی که همیشه می خندید و همیشه می خنداند .

                                                             * * * *

باورش نمی شد این اتفاق افتاده باشد ؛ بار دیگر نامه را خواند . اتفاق افتاده بود . یک ماه پیش همسر و دختر پنج ساله اش بر اثر ابتلا به وبا درگذشته بودند و حالا این خبر به او رسیده بود . نمی توانست باور کند که دیگر وجود نداشتند . نمی توانست باور کند که آن فرشته ی کوچک معصوم که بعد از سال ها به زندگی اش معنا بخشیده بود دیگر نیست تا وقتی که او بعد از ماه ها به خانه باز می گردد ، دوان دوان روی پاهای کوچکش به استقبال او بیاید ؛ خودش را در آغوش او جا کند و با شیرین زبانی بپرسد که چه چیزی برایش سوغاتی آورده است .

در گیجی خود غوطه می خورد که متوجه سکوت ناگهانی جمعیت حاضر در سالن اجرای نمایش نشد . در واقع متصدی پرده از او پرسیده بود که برای اجرا آماده است یا خیر ؛ و چون جوابی نشنیده بود ، این را به حساب آمادگی گذاشته و پرده را کنار زده بود ...

                                                             * * * *

آن شب بازیگر روی صحنه گریست و مردم خندیدند ...


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387 ساعت 12:7 توسط ایدا |

خدایا به من آرامش عطا کن.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا نگذار دروغ بگویم زیرا دروغ ظلم کثیفی است.
خدایا محتاجم نکن که تهمت به کسی بزنم زیرا تهمت خیانت ظالمانه ای است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا که کسی که انصاف ندارد شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است.
خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم ضعیفم ناچیزم پرکاهی در مقابل توفان ها هستم به من دیده ای عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را به راستی بفهمم و به درستی تدبیر کنم.
         خدایا دوستت دارم.

ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 20:53 توسط ایدا |

 

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند:ديگر چاره اي نيست .شما به زودي خواهيد مرد.  
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد به زودي خواهيد مرد.بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.

اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد.بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.

وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند: مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي؟

معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند.

 روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.
رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟"
مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 ساعت 16:38 توسط ایدا |

باز هم ممنون به خاطر لطف بیشمار شما دوستان عزیز .دوستتان دارم.  به نظر در زندگی هیچ چیزی زیباتر از اون نیست که بدونی هنوزم هستن کسایی که معرفت رو به همه چیز ترجیح میدهند.thankyou.gif-766

من هرگز به خاطر بدیهایم بد نبوده ام .

بلکه به خاطر خوبی های بی حاصلم.

     ((خوبی که از حد بگذرد نادان خیال بد کند.))

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت . بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته.

مردان بزرگ اراده دارند و مردان کوچک آرزو.

عادت کنید به چیزی عادت نکنید.

از پیری پرسیدم چه زمانی انسان پیر میگردد ، فرمود درست آن زمان که از گذشته خود پشیمان شده افسوس آن را بخورد .

هر رفتاری از دیگران که موجب آزار ما می شود موجب شناخت بیشتر خودمان خواهد شد.

تا تو مرا بد خواهی و خود را نیک ، نه مرا بد آید و نه تو را نیک.

آنقدر شکست خوردم که راه شکست دادن را آموختم.

آنان که نمی توانند خود را اداره کنند ‌ناچار از اطاعت دیگرانند.

افراد ناموفق کسانی هستند که بدبختی های زندگی را به عنوان حقیقت و سرنوشت ناگریز می پذیرند.

شکست خوردن به حق شیرین تر از پیروزی به باطل است.

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس میکنی،
بخاطر بیاور که زیبایی شهاب ها ، از شکستن قلب ستارگان است

تا خدا بنده نواز است
به خلقم چه نیاز
می کشم ناز یکی
تا به همه نازکنم.

       نظر شماها چیه؟(منتظرم)

                 همیشه سبزو عاشق باشید و به عشقتون وفادار


ادامه مطلب

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 14:37 توسط ایدا |

سلام دوس جونای گلم

yaya.gif

از راهنمایی های دوست خیلی گلم فرشته یه دنیا ممنونم.و همچنین از آقا مقداد دوست باوفا و بامعرفت نهایت کمال تشکر را دارم. این دوست عزیز وبلاگ حذف شده ی قبلی من رو بهم برگردوند سپاس اما دوست خوبم من اینجا راحتترم میخوام نو شم مثل سال جدید. آرزومند زیباترینها برای شما دوستان با محبت.خدا همیشه یاورتان.

* معرفت چیز گرانیست که به هر کس ندهندش.*

همیشه به کسی محبت کن که لایق محبت باشه نه تشنه ی محبت.چون تشنه ی محبت روزی سیراب میشه اما لایق محبت همیشه قدر تو رو میدونه


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 20:13 توسط ایدا |

در زندگی مثل زودپز باش هر وقت جوش اوردی در کمال آرامش سوت بزن...

وقت بخیر دوست عزیز

خوش اومدی .

این دومین وبلاگمه وبلاگ اولم رو به دلایلی حذف کردم.لطفا سوالی در این باره نپرسید ممنون میشم چون جوابی نخواهم داد.

راستش دوره ی جدیدی از زندگی رو شروع کردم با انرژی تمام با کلی روحیه. و احساس میکنم تونستم به خودم برگردم و یک شبه تمامی برگهای خزان ریخته شده ی درخت زندگیم رو جارو کردم و ریختم به جایی نا معلوم  باورش هم برام دشوار بود اما خب خدا دوسم داشت همه ی بنده هاش رو دوست داره .خداوند همیشه بهترینه ارو برای بندش میخواد خدا تو قران میگه اگه بدونین که من چقدر به فکرتک تک شماهام از فرط خوشحالی میمیرید. پس ناراحت نیستم چون خواست خدا بوده خدایا عاشقتم. به ما آرامش عطا کن. عاشقم عاشق خدا .پدرم مادرم و خواهرو وبرادرم .

و یه عشق دنیایی دیگه دارم که اونم  تئاتر  و سینماس 

برنامه های زیادی برای خودم دارم با اعتقاد و با اعتماد کامل . من تو هنر کسی نیستم و نبودم فقط 2 فیلم کوتاه کارگردانی کردم اولی فیلم منجی که کلی جشنواره رفتم وتونستم مقامهایی کسب کنم دومی هم فیلم انیمیشن خمیری ژوان(عروسی) بود که با یکی از دوستام ساختیمش و چند تا هم فیلم کوتاه و تاتر بازی کردم وهمه ی اینا برمیگرده به 2 سال پیش و تو این دو سال من پشرفتی تو این زمینه نداشتم که امروز دوباره تصمیم دارم شروع کنم.ما به هرچی که بخواهیم میرسیم فقط کافیه که به اون اعتقاد داشته باشیم. شما هم برام دعا کنید.

شاید برسه روزی که بشه سن خاموش _ سکوت مطلق _ نفس ها حبس _ بشنوم صدای نوزادی را که با رویش نور بر سن متولد میشه شاید که پا بذاره بر تار دل همگان تا بنوازد آهنگ نون و دلقک را!!!

                                                 روزهایتان پر از شادی و شور

                                                                    سبز باشید.


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 22:44 توسط ایدا |

تمامی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط یاس تم

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


خوش اومدی عزیزم .
آیدام متولد 1/1/67 متآهل و اهل ارومیه ساکن سنندج.
دیپلم تصویربرداری و دارای چندین مقام کشوری و بین المللی در کارگردانی فیلم کوتاه .
دیوونه ی تآتر عاشق سینما.

آرشیو مطالب

آخرین پست های وبلاگ

sarbaz_hacker_yahoo.com



با یاد سِر چارلز اسپنسر چاپلین



تشکر از بهترینانم
من ....

پیوند ها

امکانات